
تکرار خیانت یا تکرارِ تکرار: درباره جنگ و صلح کوردها
دانلود نسخه PDF
در یک گزارش خبری یکی از اعضای «نیروهای دموکراتیک سوریه» (SDF) عبارت «دنیا خائن است» را روی گردنش نوشته بود، انگار میخواست این عبارت را بارها و بارها تکرار کنند تا از بر شوند آنچه را تجربه کردهاند و تجربه میکنند. هدف این نوشتار قبل از هر چیز تلاشی است برای فهم آنچه در میان کوردها به «خیانت قدرتهای بزرگ به کوردها» معروف است؛ خیانتی که به شیوهای پراگماتیستی بدون هرگونه مفهومسازی و یا درک نظری تکرار میشود، و نه تنها تکرار میشود بلکه این تکرارها شمرده میشوند و همچون حقیقتی انکارناپذیر برای جهانیان و نه خود تکرار میگردد. حتی در فرم بازگو کردن آنچه بر کوردها گذشته است، تکرار خود را پنهان نمیکند. به همین دلیل، در این نوشتار سعی دارم به حقیقتِ تکرار به عنوان فرم بپردازم و نه محتوای آن؛ نه خیانت سیاسی و نه خیانت ژئوپولیتیک، بلکه تکرارِ ساختاری خود تکرار. در چارچوب نظریه اجتماعی پسالاکانی این تکرارِ ساختاری را همچون سیمپتوم رابطه کوردها با خویشتن در شرایط خاص روانی و اجتماعی دوران مدرن تحلیل خواهم کرد. ادعا این است که شکستهای مکرر نه صرفاً محصول فقدان تضمین خارجی، بلکه نتیجهی ناتوانی در گسست از فانتزیهای بنیادین سیاست کوردی است. مقوله «تکرار» در این نوشتار یک ابزار تحلیلی است؛ به جای توصیف و بازگویی رویدادها، بر منطق درونی این تکرارها متمرکز میشوم. روش آن تحلیلی روانکاوانه بر اساس مجموعه مفاهیم این سنت از قبیل فانتزیري، ژوئیسانس، دیگری بزرگ، فانتزی سیاسی و غیره است.[i]
مقدمه
روی کار آمدن یا تثبیت نقش جولانی در نظم جدید سوریه صرفاً مربوط به جابهجایی بازیگران نیست. این لحظه را باید لحظهی عریانشدن منطق سیاست جهانی دانست، لحظهای که در تاریخ جهان مدرن قاعده است و نه استثناء. اما سوال این است که چرا به رغم اینکه تاریخ کوردها سرشار از چنین لحظاتی است باز هم به گونهای با آنها برخورد میشود که انگار نخستین بار است آن را تجربه میکنند؟ در این لحظه، آنچه برای کوردها فرو میریزد -و بارها و بارها فرو ریخته است- یک اتحاد نظامی نیست، بلکه یک فانتزی سیاسی است: فانتزیِ همزمانِ دموکراسی، اخلاق و حمایت قدرتهای بزرگ. پرسش این است که چرا این فروپاشی بارها و بارها تکرار میشود؟ چرا دانش، دموکراسی و فداکاری به سرمایهی سیاسی پایدار تبدیل نمیشوند؟ و چرا شکست، به رغم آگاهی تاریخی، بازتولید میشود؟ بنابراین سوال این نیست که چرا به کوردها خیانت میشود.[ii] سوال این است که چرا یک پروژه سیاسی خودش را بارها و بارها در موقعیتی قرار میدهد که خیانت ببیند؟ و باز هم ما نیازمند جمله معترضه دیگر هستیم و آن اینکه مجبورند، یعنی یک ضرورت رئالیستی حاکم بر وضعیت است. اما باز یک پرسش دیگر وجود دارد: چرا باوجود آگاهی از چنین ضرورتی، فانتزی نظری کوردها همچنان در دام خیانت است؟ بنابراین، در اینجا به دنبال انکار شرایط مادی نیستم، بلکه صرفا پاسخ را در درون شرایط نمادین جستجو میکنم.
تکرارِ تکرار
همه در باب اجبار به تکرار شنیدهایم، فروید آن را در مقاله «فراسوی اصل لذت» در پیوند با رانهی مرگ معرفی کرد. این مفهوم توضیحی است برای اینکه چرا سوژه خود را بارها و بارها در موقعیتهای رنجآور قرار میدهد. در روانکاوی وجود یک اجبار به تکرار مفروض گرفته میشود. این اصل که یک شخص تنها زمانی محکوم به تکرار چیزی است که ریشههای اجبار را فراموش کرده باشد؛ یعنی گذشته فرد و یا تاریخ یک گروه زمانی تکرار میشود که سوژه هنوز با حقیقت وضعیت خود آشتی نکرده باشد. در توضیحات ژیژک قضیه به این شکل است که نه به این دلیل که سوژه نمیداند، بلکه چون چیزی در این تکرار برای او لذتبخش است. تکرارِ ساختاریِ تکرار به این معنی است کوردها نتوانستهاند به لحاظ حقوقی جایگاه خود در نظم جهانی را تثبیت کنند. آنچه برای نیروهای دموکراتیک سوریه اتفاق افتاد چیزی جز این نبود، به لحاظ اخلاقی به رسمیت شناخته شدند، بهلحاظ نظامی استفاده شدند و در نهایت در سطح نهادی و حقوقی تثبیت نشدند. نبود چنین تثبیتی به معنای نمادیننشدن است و آنچه نمادین نشود، تکرار میشود. در وضعیت کوردی، تکرار یک ساختار دارد: مبارزه ¬ پیروزی نظامی یا اخلاقی ¬ اتکاء به آنچه دیگری بزرگ مینامند (حقوق بشر، اروپا، امریکا) ¬ فروخته شدن ¬ اتکا به روایت قهرمان-قربانی. ادعای من این است که این چرخه، ساختاری است و نه تصادفی. برای فهم این چرخه ساختاری، در همین فضای نظری مجموعهای از مفاهیم را به خدمت میگیرم.
داستان پدران
آنچه مدرنیته بر پایه آن بنیاد نهاده شده عبارت است از اینکه هیچ تضمینی وجود ندارد، از جمله تضمین اخلاقی و دینی. به عبارت دیگر، در سیاست جهانی هیچ دیگریِ بزرگی وجود ندارد، هیچ دیگری که عدالت را تضمین کند و یا بر اساس اخلاق عمل کند. این همان چیزی است که سیاست کوردی آن را نپذیرفته است؛ نهتنها نپذیرفته بلکه در روایت خیانت آن را انکار میکند. میدانیم انکار قبل از هر چیز نپذیرفتن تروما است. انکار، انحراف است؛ امتناع از پذیرش این قضیه که تضمینی وجود ندارد. امتناع از پذیرش این قضیه که حق به صاحب حق تعلق ندارد. انکار بیانگر شکست است، شکست در اینکه هیچ چیز کامل نیست. بگذارید ما هم کمی منحرف شویم و بپرسیم آیا چنین انکاری به معنای نوعی نابهنگامی تاریخی نیست؟ نابهنگامی تاریخی در رابطه با آنچه جهان مدرن نامیدهاند، یعنی هنوز متعلق این جهان نیستی. بیایید مدتی به این پرسش بیندیشیم که به راستی کوردها در سطح آگاهی وارد زمانه مدرن شدهاند؟ ادعا میکنم کوردها بارِ رنجِ زیستن در جهان مدرن را بدون ورود به آگاهی مدرن بر دوش میکشند. در سیاست کوردی پدرِ نمادین وجود ندارد، آنها به رسمیت شناخته نمیشوند، هیچ قرارداد غیرقابل نقضی وجود ندارد، دلیلش میتواند این باشد که فکر میکنند توهمِ داشتنِ حق کافی است.
در فقدان پدر نمادین، به جای تضمین فرودستان در سطح خیالی به خود معنا میدهند. کوردها میدانند تضمینی وجود ندارد، اما آن را انکار و آنچه جایگزین میکنند این فانتزی سیاسی است که یک فضای اخلاقی وجود دارد که اگر بر بنیاد اصول حقوق بشری عمل کنی، مورد پذیرش قرار گرفته و حمایت میشوی، غافل از آنکه اگر هیچ تضمیندهندهای وجود ندارد و اگر این جهان اخلاقی فانتزی ماست، پس از آنکه این فانتزی فرو ریخت -و همواره و همواره فروریخته است- برای مدتی کوتاه به جای تحمیل این فانتزی خیالی، چیزی هیولاوش جایگزین ناتوانی در پذیرش فقدان تضمین در جهان مدرن میشود، پدری وقیح که دقیقا از همین آگاهانه خیانت کردن، لذت میبرد و نه تنها لذت میبرد که آن را به عنوان حقیقت سیاست توجیه میکند. او قدرتی است که قانون را نقض میکند و همزمان خود را صاحب حق میداند، چیزی شبیه ترامپ.
جالب خواهد بود بدانیم اگر پدر نمادین یک موجود واقعی نیست _و وجود ندارد_ و مفروض گرفتن پدر اخلاقی فانتزی خود سوژه است، پدر وقیح همانی است آگاهانه خیانت میکند و آن را بهعنوان حقیقت واقع تعریف کرده و از آن لذت میبرد، و برای «خیانتدیده» چیزی جز اعتراض از درون فضایی که اصلا در جهان مدرن وجود ندارد، باقی نمیماند. چنین اعتراضی همچون خود تصورِ خیانت دیدن بارها و بارها تکرار میشود، با این اختلاف که تکرار چنین اعتراضی بیانگر وابستگی به پدر وقیح است. سادهتر بگویم، این قانونِ بیشرم روی دیگر همان تصور آرمانی فضای اخلاقیِ خیرخواه است. نتیجهی گام برداشتن در سیاست کوردی چیزی جز این نیست که از پدر وقیح انتظار رفتار پدر نمادین داشته باشیم و یا بهشکل دیگر، تقلیل پدر نمادین به پدر خیالی است.
برگردیم به تکرارِ تکرار، به تفسیر روانی آن تکرارِ ساختاری. چرا کوردها از تکرار خیانتها درس نمیگیرند؟ بگذارید به آن ضرورتهای واقعگرایانه برنگردیم، اصلا بحث بر سر جایگزینی صرف نیست، بلکه نوعی هم وجودی حضور دارد. آیا نوعی لذت فرودستی وجود دارد؟ اگر رنج چیزی بیشتر از خود رنج در خود دارد، نوعی مازاد، آیا این همان لذت پنهان ناشی از انکار نبود تضمین نیست؟ به نظر من البته که هست. چنین لذتی در همان روایت قهرمان-قربانی حضور دارد، لذتی در خدمت انکار نبود هیچگونه تضمینی؛ لذت فرودستی، لذت معنا دادن به فرودستی، لذتی که در شهید شدن در ضمن شکست وجود دارد، لذت باور داشتن به تضمین در زمانهای که تضمینی وجود ندارد. نتیجه لذت ناشی از فرودستی، معنادار کردن شکست، و بیشتر از این، در نپذیرفتن مسئولیت شکست و نسبت دادن آن به چیزی است که وجود واقعی ندارد. اگر سیاست کوردی معنایی داشته باشد، همین انتظار داشتن تضمین از سیاست است. و اگر کمی بیرحمتر جلو برویم باید گفت شاید این بخشی از هویت سیاسی کوردهاست؛ به ما خیانت شد، هویت است.
زمانی کریس کوچرا گفته بود کوردها جنگها را میبرند اما صلحها را میبازند. به نظرم معنای این جمله مربوط است به آنچه نابهنگامی تاریخی کوردها نامیدیم. در جهان جنگ، دوست و دشمن مشخص است اما در صلح نه. جنگ مستلزم قهرمانی و فداکاری است اما صلح معامله است. امروزه همه این عبارت معروف را شنیدهاند که صلح ادامه جنگ است اما با ابزارهای دیگر. اینجا بحث بر سر پذیرش این حقیقت است. معنای دیگر این حقیقت همین کنارگذاشتتن و پذیرش نبود تضمینهاست. جنگ شفاف است و صلح مبهم. زندگی در وضعیت صلح نیازمند قانون، بوروکراسی، احداث کارخانه و جاده است؛ همین کارهای حوصله سر بر. در سیاست صلح مستلزم شناخت وضعیت بازی، کارتهایی که داری و حدس زدن کارتهایی که دارند است. در چنین وضعیتی برای بازی کردن به چیزی بیش از شجاعت نیاز هست.
آنچه کوردها در سوریه با آن رویاروی شدند صرفا این نبود که جهان غرب یک داعشی سابق را به آنهایی ترجیح داد که دموکراتیک بودنشان را ستایش کرده بود. لحظه پساجولانی به تعبیر ژیژک لحظه حقیقت است، اینکه هیچگاه تضمینی وجود نداشته است. اما میدانیم برای فرودستان همین باور به تضمین باقی مانده است و کنار گذاشتن آن شجاعتی عظیمتر از شجاعت در میدان نبرد میطلبد. سادهترین کار بازگشت به روایت قهرمان-قربانی و روایت خیانت است. و این تکرارِ تکرار است.
گسست از این تکرار نیازمند فداکاری است و نه عاقلتر شدن، فدا کردن آن چیزی که به ما لذت میبخشد، آنچه به ما معنا میدهد، پذیرش مسئولیت شکست بدون هیچگونه توجیهی. این بیرون آمدن از آن موضعی است که هگل روح زیبا نامید؛ فاعلی که قربانی است اما از پذیرش واقعیت سیاست سرباز میزند. پذیرش اینکه بقا از معنا مهمتر است، پذیرش اینکه شکست، خیانت نیست بلکه یک داده قابل تحلیل است. قابل تحلیل بودن یعنی ایدهی حق بدون داشتن بنیانِ مادی توهم است، یک کالای مصرفی است. باور آوردن به اینکه در تمام این مدت فقط یک کالای مصرفی بودهای، فداکاری میخواهد. این فداکاری طاقتفرسا نیازمند دستکشیدن از خود و ابداع یک خود دیگر است. سیاست آنجایی اغاز میشود که دیگر نگوییم ما حق داشتیم.
فراتر از آن بیایید قبول کنیم امپریالیسم با سوژهای مشکل دارد که الگو میسازد و نظم نمادین موجود را به چالش میکشد. سرمایهداری با الگو مشکل دارد و نه خشونت. فاجعه کوردها این نیست که غرب به آنها خیانت کرد، بلکه این است که هنوز طوری عمل میکنند که انگار نباید خیانت اتفاق میافتاد. کوردها ساده لوح نیستند و پایبندی به اصول ضعف نیست، اما نمیتوان از پدر وقیح انتظار رفتار نمادین داشت و یا اینکه پدر نمادین را به تصورات خیالی خود تقلیل داد. علاوه بر این، بایستی با روایت قهرمان-قربانی خداحافظی کرد، حق داشتیم را کنار گذاشت، با پدر وقیح قطع رابطه کرد، به این معنی که دیگر نپرسیم چرا ما را فروختند، بلکه بپرسیم چرا خود را قابل فروش کردیم. همه اینها به این معنی است بدون هیچ تضمینی دوام بیاوریم، نه اینکه سوژهای تراژیک باشیم، همانهایی که حق دارند اما زیبا میمیرند.
مهمترین نتیجه نظری این نوشتار بازاندیشی در مفهوم شکست و خیانت است. شکست فقدان پیروزی نیست؛ در زمینه کوردی نشانه نوعی انسداد سوژگی و رابطه با دیگری بزرگ مفروض شده است. نتیجه سیاسی چنین بحثی متضمن بازاندیشی در مفهوم سیاست و مدیریت صلح و شکست است. مهمترین بعد فرهنگی بازاندیشی، ژوئیسانس رنج است و در نهایت بایستی دشواری و آسیبزا بودن این گسست را تحمل کرد.
تصویر: watson/keystone/getty/reuters
منابع و پانوشت ها
[i]. به دلیل اینکه ماهیت نوشتار ارائه تحلیلی از منطق آن چیزی است که شکست نامیده شده چندان دلمشغول توضیح نظریهها نبودهام. چارچوب مفهومی این نوشتار برآمده از ارجاعات ژیژک به اروپای شرقی است. در باب معنای مشخص مفاهیم لاکانی از منبع زیر بهره گرفتهام:
اونز، دیلن(1387) فرهنگ اصطلاحات لاکان. ترجمه مهدی رفیع و مهدی پارسا.
[ii] در هر حال، صرف نظر از اینکه خیانت چه اندازه مفهوم درستی است، این سوال باید پرسیده شود اما نه با این عنوان که چرا به کوردها خیانت شد. زیرا در وهله اول بدیهی است خیانت شود. از طرف دیگر، پاسخ این پرسش به آن قدرتی بستگی دارد که مورد سوال است، مثلا برای آمریکا بود و نبود کوردها در چارچوب سیاست های کلان خودش اهمیتی ندارد.
لطفا متن زیر منتشر در پاسخ منتشر شود
حسن رضا یوسفوند عضو هیات علمی جامعه شناسی دانشگاه پیام نور
درود بر شما ضمن سپاس از نویسنده محترم، اگرچه متن از نظر نظری خلاقانه است و چارچوبی تحلیلی روانکاوانه لاکانی و پسالاکانی ارائه داده است با این وجود با این وجود با چند ضعف بنیادین مواجه است که هم از منظر جامعهشناسی و هم از منظر تحلیل سیاسی قابل توجه است.
ابتدا، مهمترین ضعف مفهومی متن، تعمیم یک تجربه تاریخی متنوع به یک سوژه کوردی کلان است. متن بارها از عبارت کوردها استفاده میکند، اما مشخص نمیکند منظور نیروهای مسلح، نخبگان سیاسی یا جمعیت کورد بهطور کلی است. این تعمیم بدون شواهد تجربی یا تحلیل تطبیقی، امکان ذاتانگاری سیاسی را افزایش میدهد و تحلیل را بیش از حد کلاننگر و تحلیلی-روانکاوانه میکند، در حالی که واقعیت سیاست کوردها بسیار متکثر است و متاثر از ساختارهای داخلی و خارجی متفاوت میباشد.
ضعف دوم متن در روششناسی تحلیلی است. نویسنده به شدت بر مفاهیم روانکاوانه مانند “اجبار به تکرار”، “دیگری بزرگ” و “لذت فرودستی “تکیه دارد و آنها را برای تحلیل سیاست و تاریخ کوردها به کار میبرد، بدون آنکه دادههای تجربی، تاریخی یا گفتمانی ارائه دهد. این رویکرد باعث میشود تحلیل در معرض روانشناسیزدگی تاریخ قرار گیرد؛ در اینجا رویدادهای ژئوپولیتیک صرفا از زاویه ذهنیت و سوژه جمعی و بدون لحاظ روابط قدرت، مداخلات خارجی و محدودیتهای نهادی توضیح داده شده است به ویژه هنگامی که نویسنده ادعا میکند تکرار شکستها با لذت پنهان فرودستی همراه است، هیچ دادهای ارائه نمیشود که نشان دهد این تجربه روانی جمعی واقعی است یا صرفا فرضی با توجه نظریه ژیژک است.
سومین ضعف مربوط به فقدان تحلیل ساختاری و نهادی است. متن بارها به خیانت قدرتهای بزرگ اشاره میکند و نمونه سوریه و نیروهای دموکراتیک سوریه را مطرح میکند، اما هیچ بررسی مفصل از روابط قدرت بینالمللی، سیاست ایالات متحده، روسیه، ترکیه یا نهادهای منطقهای ارائه نمیدهد. این باعث میشود تحلیل بیش از حد روانکاوانه و اخلاقی شود و نقش عوامل عینی و استراتژیک در فروپاشی پروژههای سیاسی کوردها نادیده گرفته شود. به عبارت دیگر، متن تکرار خیانت را به فانتزی سیاسی و تکرار ساختاری محدود میکند و تحلیل سیاسی-جامعهشناختی واقعی از سیاست منطقهای ارائه نمیدهد.
چهارم، مسئله شواهد تجربی و ارجاعات تاریخی است. متن از تحلیل گفتمانی یا اسناد تاریخی مستند استفاده نمیکند و عمدتا بر تحلیل مفهومی و فلسفی تکیه دارد. حتی نقل قولها و مثالها، مانند ارجاع به کریس کوچرا یا ترامپ، بیشتر جنبه استعاری دارند و تحلیل جامعهشناختی یا سیاسی مستدل را جایگزین نمیکنند. این ضعف باعث میشود بسیاری از گزارهها، از جمله “کوردها از تکرار خیانتها درس نمیگیرند” یا “لذت فرودستی” فاقد پشتوانه تجربی باشند و جنبه فرضی و نظری دارد و به نظر می رسد منتج از خیال نویسنده است.
پنجمین ضعف متن در فقدان تحلیل مقایسهای است. نویسنده الگوهای تاریخی کوردها را بدون مقایسه با دیگر جنبشهای بدون دولت یا گروههای قومی مشابه، منحصر به کوردها میداند. این فقدان مقایسه تطبیقی موجب میشود الگوهای تحلیلشده بیش از حد خاص و تحلیلیشده-ذهنی جلوه کنند، در حالی که ممکن است بسیاری از این چرخهها، مانند گذار از جنگ به صلح و مواجهه با فقدان تضمین، در دیگر جنبشها نیز مشاهده شود.
ششم متن با ریسک هنجاری و اخلاقی مواجه است. وقتی شکستها و خیانتها به “لذت فرودستی” و “معنادار کردن شکست” نسبت داده میشوند، ممکن است به نوعی سرزنش قربانی تعبیر شود و نقش ساختارهای سلطه و سیاست بینالملل کمرنگ شود. چنین استدلالی، در حالی که از نظر نظری جذاب است، از منظر جامعهشناسی انتقادی مشکلساز است، زیرا عوامل عینی و نهادی و ساختارهای قدرت را نادیده میگیرد و سوژه کوردی را بیش از حد منفعل و درگیر لذتهای روانی تصویر میکند.